وبسایت باشگاه خبرنگاران وابسته به تلویزون حکومتی ایران این تصویر را به فیس بوک من منتسب کرده و نوشته : " پس از پيوستن به كارشناسان بي بي سي اعلام كرد؛باطبي: من شيطان پرست هستماحمد باطبي كارشناس بي بي سي فارسي شد و همزمان اعلام كرد كه "من يك شيطان پرست هستم" ... به گزارش خبرنگار وبگردي باشگاه خبرنگاران، احمد باطبي ضدانقلاب مقيم آمريكا كه ابتدا همكاري رسانه اي خود در امريكا را با شبكه صداي آمريكا آغاز كرده بود، اخيرا به جمع كارشناسان شبكه بي بي سي فارسي پيوسته و در حالي كه پيش از اين به بي بي سي روي خوش نشان نمي داد، اما اكنون چندين بار است كه به پاي ثابت مصاحبه هاي اين شبكه انگليسي تبديل شده است.احمد باطبي كه پس از فرار از ايران هيچگاه در نوشته هاي خود علاقه اش به "آب جو" و رفتارهاي شخصي خارج از عرف مسلماني را پنهان نكرده بود، سه شنبه شب در صفحه فيس بوك خود بخشي از اعتقادات دروني خود را به صراحت بروز داد و نوشت: "من خيلي از شيطان پرست بودن خوشم مي آيد؛ لااقل شيطان با آدم روراسته ..."!گفتني است بي بي سي فارسي همواره از مبلغين اصلي فرقه هاي انحرافي مانند بهائيت…
  دوازدهم ماه می سال 2008 ، یعنی زمانی که من هنوز در خاک عراق بودم ، وکیل پیشینم ایمیلی حاوی چهار برگ اسکن از یک نامه فرستاد . اونوشته بود که عباس فخرآور این نامه را برای او فرستاده و مدعی است که آن را اژنگ داوودی ، زندانی محبوس در زندان رجایی شهر نوشته و او قصد دارد این نامه را در اینترنت منتشر کند . ( سند ) پس از آن عباس فخرآور این نامه را به صورت مستقیم و غیر مستقیم چندین بار در اینترنت منتشر کرد . اما من تا به امروز درقبال آن همیشه سکوت کردم .موارد مطرح شده در این نامه آنقدر سخیف و خجالت آور و ناشر آن نیز آنقدر شناخته شده بود که هیچ گاه ضرورتی برای توضیح احساس نکردم . ( سند ) اما درعین حال نمیخواهم فرصت دانستن و کشف حقیقت را هم از کسی بگیرم . معتقدم آشکار شدن زوایای پنهان سناریوهایی از این دست ، به درک مسائل دیگری کمک خواهد کرد که دانستن آن برای عموم ، مخصوصاً در این زمان لازم و ضروری است . ولی مشکل اینجاست که منطقاً برای اثبات صحت هر اتهامی نیاز به حضور هر دو طرف ماجرا و ارائه توضیحات…
مرگ حریف خاطره نمیشود بسیار گل از کف من برده است باد اما منِ غمین گل های یاد کسی را پر پر نمیکنم مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم ... یکی از آذار دهنده ترین کار ها برای من ، نوشتن در باره آدمهایی است که به تازگی از دنیا رفته اند . هم مرور خاطرات مرا می آزارد و هم اندوه نبودنشان . اما در مورد سیامک پورزند عزیز گفتنی زیاد است . او سالهای پایانی عمرش را در تنهایی سختی سپری کرد . تنهایی از سر اجبار نه اختیار . اودر حقیقت گروگان نظام اسلامی بود تا خانواده اش دست از پا خطا نکند . به فرزندانش عشق می ورزید و آنها را عاشقانه دوست میداشت . ساعت های سنگین تنهایی را عموماَ با حرف زدن با عکس های دخترانش سپری میکرد . عکسهایی که به شکل نامنظم اما زیبا در سراسر خانه به چشم میخورد . علاقه فراوانی به نوشتن داشت . در مورد هر چیزی مینوشت اما بیشتر آنها دلنوشت بود و نامه بود . و هر از گاهی که گوش شنوایی پیدا میکرد ، بخشی از این نوشته ها را روخوانی میکرد . ساعت ها مینشست و باقیچی به جان روزنامه ها می افتاد .…